بی کران رویاهایم را به خاموشی سپردم.
سالها گذشته است و من هنوز هم طعم تلخ شکست را سیاه می دانم.
باور این که همیشه من می مانم و من .........
***
ـراستی یاس چند وقت پیش بردیا رو دیدم.
-خودشو گرفته بود؟
-نه اتفاقا سلام و علیک کردیم.
............راستی خبر داری یه دو-سه هفته ای میشه که با یکی از بچه های دانشگاه دوست شده؟
-..........چه جالب.........
بر می گردم و در دور دستها صدای کر کننده ی ناقوسی را می شنوم.
ناقوسی که نوای خاک سپاری رویاهایم را فریاد می زند.

|